|
در زمان عیسى بن مریم علیه السلام ، زنى بود صالحه عابده ، چون وقت نماز مى شد، هر كارى كه داشت مى گذاشت و به نماز و طاعت مشغول مى شد روزى نان مى پخت ، مؤذن بانگ كرد، نان پختن رها كرد و به نماز مشغول گشت چون در نماز ایستاد، شیطان در وى وسوسه كرد: تا تو از نماز فارغ شوى نان همه سوخته شود. زن به دل جواب داد:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:15  توسط محمد علی
|
حضرت آیت الله ناصری چند سال پیش در سخنرانی اینگونه فرموده بودند:
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:53  توسط محمد علی
|
شخصی آمد نزد امام حسین (ع)
گفت من فردی گنهکارم ، و توان مقابله با گناه هم در من نیست . پس مرا نصیحتی فرما! حضرت فرمودند: پنج کار را انجام بده ، بعد هرچه می خواهی گناه کن!! 1- روزی خدا را نخور ، بعد هرچه می خواهی گناه کن. 2- از مملکت خدا بیرون رو ، بعد هرچه می خواهی گناه کن. 3- برو جایی که خدا تو را نبیند و بعد هرچه می خواهی گناه کن. 4- وقتی فرشته مرگ برای قبض روح به سراغت آمد ، او را از خود دور کن و بعد هرچه می خواهی گناه کن. 5- وقتی که مالک جهنم خواست تو را داخل آتش نماید ، پس داخل مشو و بعد هرچه می خواهی گناه کن
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:44  توسط محمد علی
|
به یك پیرمرد گفتم: آقا شما نمی دانید قبر بابای من كجاست؟ از یك دختره كه قدش از من بلندتر بود پرسیدم . گفت : اسمش چیه؟ خیلی گشتم ولی هر كاری كردم نتوانستم قبرش را پیدا كنم هوا داشت كم كم تاریك می شد.خیلی ترسیدم. با ناراحتی كنار یك قبر ایستادم و گل ها را روی آن گذاشتم و گفتم: عمو شهید من این گلها را برای بابام آورده بودم ولی قبرش را پیدا نكردم تو این ها را به بابام بده. گریه كنان به سوی خانه دویدم. مادرم گفت: چی شده دخترم من هم تمام ماجرا را برای مادرم تعریف كردم . مادرم كلی خندید و گفت: حتماً گل ها به دست بابات می رسد.
صدا زد و گفت: باز هم داری برای بابا گل می چینی؟
بعد از آن من روی همه قبرها گل گذاشتم.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:12  توسط محمد علی
|
در كتاب فرج بعد الشدة حكایت ذیل را نقل نموده كه راهبى در بلاد مصر شهرت یافت كه او صاحب مكاشفه است ، عالمى از علماى مسلمین خیال كرد كه این راهب ، مسلمین را از دین اسلام خارج مى كند پیش خود گفت خوب است او را بكشم كاردى را مسموم كرده آمد به در خانه راهب ، در را زد راهب گفت : كارد را بینداز، اى عالم مسلمین داخل شو، آن عالم كارد را انداخت و داخل شد، و گفت : اى راهب این نور مكاشفه از چه جهت به تو ظاهر گشته ، راهب گفت : به خاطر مخالفت با هواى نفس ، عالم به او گفت : آیا اسلام را قبول مى كنى ؟ راهب گفت : بلى ،((اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله))عالم گفت : چه چیز تو را به مسلمانى وادار نمود؟ راهب گفت : اسلام را بر نفس خودم عرضه كردم نفسم مخالفت كرد من هم با نفسم مخالفت كردم و اسلام را قبول كردم چون من به این مقام نرسیدم جز به مخالفت با نفسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:20  توسط محمد علی
|
من شـهـیـدان را کجا پیدا کنم ؟
آه مــن از کــاروان جــامــانـده ام
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:53  توسط محمد علی
|
بند ششم
ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده رحمت قلم زنند ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر دارند شرم كز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آيد ز آستين چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك آل على چو شعله آتش علم زنند فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع كنند باز آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط محمد علی
|
بند پنجم
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب از بس شكستها كه به اركان دين رسيد نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد باد آن غبار چون به مزار نبى رساند گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد يكباره جامه درخم گردون به نيل زد چون اين خبر به عيسى گردون نشين رسيد پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبيا به حضرت روح الامين رسيد كرد اين خيال و هم غلط كاركان غبار تا دامن جلال جهان آفرين رسيد هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال او در دلست و هيچ دلى نيست بيملال
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط محمد علی
|
بند چهارم
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبيا زدند نوبت با ولي چو رسيد آسمان طپيد زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند آن در كه جبرئيل امين بود خادمش اهل ستم به پهلوى خيرالنسا زدند بس آتشى ز اخگر الماس ريزهها افروختند و در حسن مجتبى زدند وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود كندند از مدينه و در كربلا زدند وز تيشه ستيزه در آن دشت كوفيان بس نخلها ز گلش آل عبا زدند پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند اهل حرم دريده گريبان گشوده مو فرياد بر در حرم كبريا زدند روح الامين نهاده به زانو سر حجاب تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:48  توسط محمد علی
|
بند سوم
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدى وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى كاش آن زمان درآمدى از كوه تا به كوه سيل سيه كه روى زمين قير كون شدى كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهلبيت يك شعله برق خرمن گردون دون شدى كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان سيماب وار گوى زمين بى سكون شدى كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك جان جهانيان همه از تن برون شدى كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست عالم تمام غرقه درياى خون شدى آن انتقام گر نفتادى به روز حشر با اين عمل معامله دهر چون شدى آل نبى چو دست تظلم برآورند اركان عرش را به تلاطم درآورند
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:7  توسط محمد علی
|
|
|